ازو پرسيدند : که ابتداء حال تو چگونه بود ؟ گفت : روزی حبيب راعی بدکان من برگذشت من چيزی بدو دادم که بدرويشان بده . گفت : خيرک الله . از آن روز دنيا بر دل من سرد شد. تا روز ديگر که معروف کرخی می آمد کودکی يتيم با او همراه ، گفت اين کودک را جامه کن من جامه کردم . معروف گفت : خدای تعالی دنيا را بر دل اين دشمن گرداند و ترا ازين شغل راحت دهاد .من بيکبارگی از دنيا فارغ آمدم از برکات دعای معروف . و کس در رياضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنيد گفت هيچکس را نديدم در عبادت کاملتر از سّری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمين ننهاد. (تذكرة الاولياء)