مجنون سگی را همواره مورد نوازش خود قرار میداد،آن را می بوسیدو خاضعانه پیرامونش میگشت و از شربت گلاب صاف بر وی مینوشاند!
یکی به مجنون اعتراض کرد که:ای مجنون نادان،این دیگر چه دیوانگی است که انجام میدهی؟
مگرنمیدانی که پوزه سگ نجس است چون همیشه مقعدش را باپوزه اش می لیسد!
مجنون به او گفت:تو تن ظاهر را می بینی به عالم درون بیا و از چشم من به سگ نگاه کن.
در این صورت او را طلسمی می بینی که به دست مولایش بسته شده٬این سگ نگهبان کوی لیلی است.
تو به همت ٬دل و معرفت سگ نگاه کن و ببین که این سگ در کجا مسکن گزیده است.این سگ مثل سگ اصحاب کهف خجسته رو و مبارک و همدرد من است. آن سگی که در کوی لیلی ساکن شده
من چگونه میتوانم تار موئی از او را با شیران عوض کنم؟
به همین کیفیت است همه پدیده هایی که در زندگی ما به نحوی دارای احترام هستند.
سنگ وگل وآجر فی حد نفسه احترامی ندارند ولی وقتی به عنوان مصالح ساختمان مسجد قرار میگیرند از احترام ویژه ای برخوردار می شوند وذیگر کسی حق ندارد آنها را نجس کند٬این ارزش بخاطر آن است که این مصالح نوعی ارتباط با خدا و باور های دینی مردم پیدا کرده اند.یا کاغذ و دفتر وقتی دفتر وکتاب میشوند ٬احترام خاصی ندارند ولی همین کاغذ و مرکب وقتی به شکل قرآن در میاید ارزش معنوی بالایی پیدا میکند تا جایی که کسی حق ندارد بدون طهارت کلماتش را لمس کند.

پس ای دوستان:

گر زصورت بگذرید ای دوستان

جنت است وگلستان در گلستان

صورت خود چون شکستی ٬سوختی

صورت کل را شکست آموختی

بعد از آن هر صورتی را بشکنی

همچو حیدر باب خیبر برکنی