ذوالنون گفت : دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضايع نگذارد .پس در راه که می آمدم مرغکی نابينا را ديدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد . من گفتم :اين بيچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمين را بکاويد . دو سکره پديد آمد :يکی زرين ، پرکنجد ؛ و يکی سيمين ، پر گلاب . آن مرغ سير بخورد و بر درخت پريد ، و سکرها ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)