خواجه و غلام بخیل

آورده اند که خواجه ای بود بسیار بخیل و غلامی داشت که به هزار درجه از خواجه بخیل تر بود.

روزی خواجه گفت : ای غلام ، نان را بیاور و در را ببند.

غلام گفت : ای خواجه ، خطا گفتی. می بایست گفت : در را ببند و نان را بیاور که آن به حزم نزدیک تر است.

پس خواجه را این سخن خوش آمد و او را آزاد کرد.