آورده اند که ...

بهلول سکه ای طلایی در دست داشت . مرد شیادی که شنیده بود بهلول دیوانه است ، نزد او رفت و گفت :

« اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه از همین رنگ به تو  خواهم داد . »

بهلول چون سکه های مرد شیاد را دید ، دانست که از مس است و ارزشی ندارد . سپس به آن مرد گفت :

« به یک شرط قبول می کنم که سه مرتبه صدای خر را تقلید کنی . »

شیاد قبول کرد و صدای خر را درآورد . بهلول به او گفت :

« خوب وقتی الاغی چون تو فهمید که سکه ی من از طلاست من چطور نفهمم که سکه های تو از مس است ! »