ساقيا سايه ابرست و بهار و لب جوي      من نگويم چه كنم اراهل دلي خود توبگو
بوي يك رنگي اين نقش نمي آيد خيز       دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي


امشب، ميوه سربسته حرف هايمان را روبه روى هم مى گذاريم

تا طعم شيرين دوستى را به کام زمستانى روزگار، بچشانيم . . .