نقل است که گفت : در مکه جوانی ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفی آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفی قلبک معادات الحبيب . روا داری که در خانه دوست آيی و دل پر از دشمنی دوست . (تذكرة الاولياء)