گوناگون
اين اشک خشک...آري...مانده است پشت مردمکانم، چيزي چون ابرهايي در قفس پشت پرده هاي چشم. ديري است ديرگاهه ـ زماني است که نه مي بارد و نه مي شکند نه مي بارم و نه پايان مي گيرم. ابر شده ام. از آن ابر هاي خشک آسمان هاي کوير. خشک و عبوس و عبث نه گذر مي کنم از خود و نه از اين آسمان .هي...و نمي دانم خود که چشمانم به چه رنگ و حال در آمده اند.
برميخيزم يا مي نشينم نمي دانم! راه مي روم يا ايستاده ام مبهوت يا خود نمي دانم در کدام کوي ـ برزن ـ خيابان يا پياده رو هستم.ديگر نمي دانم هيچ نمي دانم مي خواهم به ياد بياورم و چه چيز را بايد به ياد بياورم. خود نميدانم! نمي دانم نمي دانم نمي دانم...
(سلوک - محمود دولت آبادي)
برميخيزم يا مي نشينم نمي دانم! راه مي روم يا ايستاده ام مبهوت يا خود نمي دانم در کدام کوي ـ برزن ـ خيابان يا پياده رو هستم.ديگر نمي دانم هيچ نمي دانم مي خواهم به ياد بياورم و چه چيز را بايد به ياد بياورم. خود نميدانم! نمي دانم نمي دانم نمي دانم...
(سلوک - محمود دولت آبادي)
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ ساعت 6:3 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ