گوناگون
ميانه راه ، آن سوي زعفراني و مانده به قلعه چمن ، بر کنار کهنه راه مشهد ، در جايي به نام حوض غلامو ، هفت ستون گچي چون هفت تخت ديو ، خود را به رخ راه و مردم گذرنده مي کشيدند . پيرامون اين پاره از بيابان خراسان واگوي مي کردند که درون اين هفت ستون ، هفت مرد را به گچ گرفته اند . هفت ستون را با درون تهي بالا آورده اند ، هفت مرد را زنده زنده در غلاف خشتي ستونها جاي داده اند و سراپا راست نگه داشته ، پس آرام آرام دوغاب گچ به درون هر ستون ريخته و مردان را در چشم به راهي خويش ، در عذابي کند و گدازنده ، نظاره گر کنده شدن پاره هاي جان از تن ، واداشته اند . در آغاز از کف پا تا مچ ، پس از مچ تا زانو ، از زانو تا کشاله ران ، از زان تا زير ناف ، از ناف تا به سينه ، از سينه تا به گردن ، از گردن تا سبيل ، تا بيني - آخرين تقلا هاي نفس - پس ، تا قُبه سر ؛ تا کاکل .
اين چنين ، هفت مرد ، مردان مرد ، دم به دم و آن به آن جان کنده اند ، در گچاب وابسته اند ، منجمد شده اند و نفس از ياد برده اند . مرده اند و سرپوشي از گل و خشت ، سرستون را پوشانده است . غروب بايد آمده باشد . روستاييان نظاره گر، خاموش و اندوهگين ، شاد و بي خبر ، خشمگين و افسرده ، با اين همه بغض در گلو ، مي بايد از آنجا دور شده باشند و اين ياد به خانه هاي خود ، به زير سقفهاي کوتاه کلوخين بايد برده باشند . آرام و آرام و بيمناک از يکديگر، بيمناک از موش ديوار ، کنار اجاقهاي سرد ،بايد پچ پچ کرده باشند . زيرک ترين کشتگران به ادعاي فراشان حکومت بايد شک کرده باشند . بايد شک کرده باشند . اما داعيه فراشان همان بود که بود . همان چه پيشتر در کوچه هاي ديه هاي جار زده بودند :
(( براي عبرت مردمان ، امروز هفت دزد ، هفت ارقه ناموس ، هفت خيانتکار خانه به دوش ، کنار حوض غلامو، گچ گرفته مي شوند ))
اين زبان دراز حکومت وقت بود که در کوچه هاي گرسنه ديه ها مي چريد و نوک در هر روزن فرو مي برد . او چنين خواسته بود که هفت مرد به گچ گرفته را ،هفت ارقه خيانتکار دزد بنامد . چنين خواسته و چنين کرده بود . پيران اين پاره بيابان خراسان نيز چنين نقل مي کردند . پيران به تفاوت واگوي داشتند . پاره اي از پيران ، بر هفت مرد ،نام هفت ((بلوايي) نهاده بودند . هفت بلوايي که سر هفتاد ارباب و مباشر و تفنگچي را گوش تا گوش بريده بودند . گفته اين بود که هفت بلوايي مي خواسته اند نرخ گندم ارزان کنند . داد مي خواسته اند اين هفت بلوايي ، هفت دادگر .
(کليدر - ج 2- محمود دولت آبادي)
اين چنين ، هفت مرد ، مردان مرد ، دم به دم و آن به آن جان کنده اند ، در گچاب وابسته اند ، منجمد شده اند و نفس از ياد برده اند . مرده اند و سرپوشي از گل و خشت ، سرستون را پوشانده است . غروب بايد آمده باشد . روستاييان نظاره گر، خاموش و اندوهگين ، شاد و بي خبر ، خشمگين و افسرده ، با اين همه بغض در گلو ، مي بايد از آنجا دور شده باشند و اين ياد به خانه هاي خود ، به زير سقفهاي کوتاه کلوخين بايد برده باشند . آرام و آرام و بيمناک از يکديگر، بيمناک از موش ديوار ، کنار اجاقهاي سرد ،بايد پچ پچ کرده باشند . زيرک ترين کشتگران به ادعاي فراشان حکومت بايد شک کرده باشند . بايد شک کرده باشند . اما داعيه فراشان همان بود که بود . همان چه پيشتر در کوچه هاي ديه هاي جار زده بودند :
(( براي عبرت مردمان ، امروز هفت دزد ، هفت ارقه ناموس ، هفت خيانتکار خانه به دوش ، کنار حوض غلامو، گچ گرفته مي شوند ))
اين زبان دراز حکومت وقت بود که در کوچه هاي گرسنه ديه ها مي چريد و نوک در هر روزن فرو مي برد . او چنين خواسته بود که هفت مرد به گچ گرفته را ،هفت ارقه خيانتکار دزد بنامد . چنين خواسته و چنين کرده بود . پيران اين پاره بيابان خراسان نيز چنين نقل مي کردند . پيران به تفاوت واگوي داشتند . پاره اي از پيران ، بر هفت مرد ،نام هفت ((بلوايي) نهاده بودند . هفت بلوايي که سر هفتاد ارباب و مباشر و تفنگچي را گوش تا گوش بريده بودند . گفته اين بود که هفت بلوايي مي خواسته اند نرخ گندم ارزان کنند . داد مي خواسته اند اين هفت بلوايي ، هفت دادگر .
(کليدر - ج 2- محمود دولت آبادي)
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 6:15 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ