برف می بارد و طفلان ، همه شاد
برف می بارد و یاران همه مست
سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست
قند می ساید ،  به سر تازه عروسان دیار من و تو
بر سر شهر  من و کوی من و برزن من
شده پر برف همه دامن من
برف می بارد و هر دانه ی برف
پیک خوشبختی هاست
ای فلک قند بسای
بر سر تازه عروسان دیار من و او
بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ
ره دل می پویند
کاج بر سر زده تاجی همه الماس سپید
دانه ها روشن و نورانی و پاک
می نشیند برِ خاک ،
می زداید ز دلِ پر اندوه شیروانی ،
همه زنگ غم ایام دراز
و من از دیدن برف
یاد آن یار ز کف رفته ز دل می بینم
که مرا دست به دست
به همه کوچه و پس کوچه ی شهر
می کشید از پی دل خرم و مست
برف می بارد و من باز در این کوچه  ی پاک
که زمانی من و او دوش به دوش
می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل
باز تنها ، به هوای دل پر آتش خویش
می زنم گام ولی بی فرجام
سال ها رفته و برف
در کنار من ِ افسرده در این کوچه ی پاک
جای پایی نپذیرفته به رخسار سپید
کاش یک شب که از این کوچه گذار است مرا
ردّ پایی چون بخت
به من سوخته نزدیک شود
سپس این دیده پیوسته به راه
یک دمش بیند و ... تاریک شود