غزلي براي درخت...

تو قامت بلند تمنايي اي درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايي اي درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايي اي درخت
وقتي که بادها
در برگهاي درهم تو لانه مي کنند
وقتي که بادها
گيسوي سبزفام تو را شانه مي کنند
غوغايي اي درخت
وقتي که چنگ وحشي باران گشوده است
در بزم سرد او
خنياگر غمين خوش آوايي اي درخت
در زير پاي تو
اينجا شب است و شب زدگاني که چشمشان
صبحي نديده است
تو روز را کجا
خورشيد را کجا
در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاکيان
پيوند مي کني
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جايي اي درخت
سر برکش اي رميده که همچون اميد ما
با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت

(سياوش کسرايي)