در دل خود كشيده ام نقش جمال يار را
پيشه خود نموده ام حالت انتظار را
ريخته دام و دانه شه از خط وخال خويشتن
صيد نموده مرغ دل برده از او قرار را
سوزم وسازم از غمش روز و شبان بخون دل
تا كه مگر ببينم آن طرّه مشكبار را
دولت وصل او اگر يك شبي آيدم به كف
شرح فراق كي توان داد يك از هزار را
چشم اميد دوختن در ره وصل تا به كي
برده شرار هجر او از كفم اختيار را
اي مه برج معدلت پرده زچهره برفكن
شوي زچشم عاشقان زآب كرم غبار را
سوختگان خويش را كن نظر عنايتي
مرهمي از كرم بنه اين دل داغدار را
حيرانرا از جلوه اي از رخ خويش مات كن
تا رهد از خودي خود ترك كند ديار را

(علامه سيدمحمدحسن ميرجهاني اصفهانی)