گوناگون
گفتا: تو از کجايي کآشفته مي نمايي؟
گفتم: منم غريبي از شهر آشنايي
گفتا: سر چه داري کز سر خبر نداري؟
گفتم: بر آستانت دارم سر گدايي
گفتا: کدام مرغي کز اين مقام خواني؟
گفتم: که خوش نوايي از باغ بينوايي
گفتا: به دلربايي ما را چگونه ديدي؟
گفتم: چو خرمني گل در بزم دلربايي
گفتا: چرا چو ذره با مهر عشق بازي؟
گفتم: از آن که هستم سرگشته ي هوايي
گفتا: من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم: به از ترنجي ليکن به دست نايي
گفتا: بگو که خواجو در چشم ما چه بيند؟
گفتم: حديث مستان سرّي بود خدايي
(خواجوي کرماني)
گفتم: منم غريبي از شهر آشنايي
گفتا: سر چه داري کز سر خبر نداري؟
گفتم: بر آستانت دارم سر گدايي
گفتا: کدام مرغي کز اين مقام خواني؟
گفتم: که خوش نوايي از باغ بينوايي
گفتا: به دلربايي ما را چگونه ديدي؟
گفتم: چو خرمني گل در بزم دلربايي
گفتا: چرا چو ذره با مهر عشق بازي؟
گفتم: از آن که هستم سرگشته ي هوايي
گفتا: من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم: به از ترنجي ليکن به دست نايي
گفتا: بگو که خواجو در چشم ما چه بيند؟
گفتم: حديث مستان سرّي بود خدايي
(خواجوي کرماني)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ساعت 6:19 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ