دل به ياد پرتو حسنت سرا پا آتش است
از حضور آفتاب آيينه ي ما آتش است
پيکر ما همچو شمع از گريه ي شادي گداخت
اشک هرجا بنگري آب است، اينجا آتش است
تا نفس باقيست عمر از پيچ و تاب آسوده نيست
مي تپد برخويشتن تا خار و خس با آتش است
عشق مي آيد برون گر واشکافي سينه ام
چون طلسم سنگ نام اين معما آتش است
شمع تصويريم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوي از رنگ تا باقيست، با ما آتش است
غرق وحدت باش اگر آسوده خواهي زيستن
ماهيان را هر چه باشد غير دريا آتش است
نيست بيدل بيقراري هاي آهم بي سبب
کز دل گرمم نفس را در ته پا آتش است

(بيدل دهلوي )