نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در باديه تشنه شديم . به سر چاهی رسيديم ، دلو و رسن نديد م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خوريد . پس در نماز شد تا به سر آب شديم . آب سر چاه آمده بود . باز خورديم . يکی از اصحاب رکوه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد .چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدايرا استوار نداشتيد تا آب به چاه فرورفت .پس از آنجا برفتيم . حسن در راه خرمايی بيافت ، به ما داد ، بخورديم . دانه ای زرين داشت.به مدينه برديم و از آن طعام خريديم و به صدقه داديم . (تذكرة الاولياء)