گوناگون
چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
اي عشق بزن در من، کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به کجا آخر، با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد، آنگاه که برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم (هوشنگ ابتهاج . سايه)
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
اي عشق بزن در من، کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به کجا آخر، با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد، آنگاه که برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم (هوشنگ ابتهاج . سايه)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ساعت 7:16 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ