روزي کسري نشسته بود ؛ خوانسالار، خواني ( سفره ) در آورد و پيش کسري نهاد . ناگاه نوک پايش به گوشه ميز کوچکي که دوات بر رويش قرارداشت گرفت و قدري از طعام بر روي کسري ريخت . کسري چون آن بديد در خشم شد ، و فرمود که مطبخي را سياست کنند . مطبخي چون اين فرمان بشنيد ، بازگشت و کاسه را برداشت و تمام آن را بر سر کسري ريخت .
کسري گفت : " حکمت در اين چه بود ؟ " آشپز گفت : " اگر بدان قدر جرم که به سهو از من در وجود آمد مرا سياست کردي ، زبان مردمان بر تو دراز شدي و گفتندي که : بي خطايي خدمتکاري را بکشت و ظلم کرد . من روا نداشتم که تو را به ظلم منسوب کنند ، بقصد کاسه بر سر تو ريختم تا اگر مرا سياست کني به جرمي بزرگ کرده باشي نه به گناهي سهل که به سهو کردم . "
کسري را از اين سخن خوشش آمد و او را عفو کرد و تشريف داد .

« جوامع الحکايات »