گوناگون
اي آسمان! مگر دل ديوانه ي مني؟
كاين گونه شعله ميكشي و نعره مي زني
نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟
با خويشتن چو ما مگر اي دوست دشمني؟
طبع بتاني ؟ اي كه چنين در تغيري!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني
چون من رواست هر چه بسوزي ، كه بيسبب
بدنام دهر گشتهاي و پاكدامني
بدنامي تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنكه خيمه از اين خاك بَر كَني
اي سقف محبسِ بشر! اين آه و نالهها
نگشوده است اي عجب اندر تو روزني
اين قدر بار خاطر زندانيان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟
وقت است كز تحمل اين بار بگذري
خود را بر اين گروه پريشان در افكني
من مستم و تو نعره زن ، امشب حكايتي ست
ميخانهات كجاست كه سرخوشتر از مني؟
چون زير خاك تيره شدم ياد من بكن
هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني
داني كه آگه است ز حال دلِ عماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني
(عماد خراساني)
كاين گونه شعله ميكشي و نعره مي زني
نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟
با خويشتن چو ما مگر اي دوست دشمني؟
طبع بتاني ؟ اي كه چنين در تغيري!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني
چون من رواست هر چه بسوزي ، كه بيسبب
بدنام دهر گشتهاي و پاكدامني
بدنامي تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنكه خيمه از اين خاك بَر كَني
اي سقف محبسِ بشر! اين آه و نالهها
نگشوده است اي عجب اندر تو روزني
اين قدر بار خاطر زندانيان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟
وقت است كز تحمل اين بار بگذري
خود را بر اين گروه پريشان در افكني
من مستم و تو نعره زن ، امشب حكايتي ست
ميخانهات كجاست كه سرخوشتر از مني؟
چون زير خاك تيره شدم ياد من بكن
هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني
داني كه آگه است ز حال دلِ عماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني
(عماد خراساني)
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ آبان ۱۳۹۰ ساعت 6:11 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ