اندر احوال اويس قرني
نقل است که اويس يکبار سه شبانه روز هيچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بيرون آمد . بر راه يک دينار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانيد تا گياه از زمين برچيند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده نان گرم در دهان گرفته پيش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانيد .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اويی . بستان روزی خدای از بنده خدای .گفت دست دراز کردم تا گرده برگيرم ، گرده در دست خويش ديدم گوسفند ناپديد شد . (تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵ ساعت 6:17 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ