هر دم ز حسن یار من ، ریزد تجلای دگر
 چشمم بود در هر نظر ، محو تماشای دگر
 هر ذره ی خاک درش ، خورشید تابان در برش
 از پرتو مهر رخش ، دارد تجلای دگر
از بوریای زاهدان ، بوی ریا آید به جان
 بهر نماز عاشقان ، باشد مصلای دگر
 من می روم سوی حرم ، دل می کشد سوی صنم
 من می روم جای دگر ، دل می برد جای دگر
ای عشق بی پروا بیا ، تا وارهم از ماسوا
جز درد تو نبود مرا ، در دل تمنای دگر
 شاه جهانم بی گمان ، هم تاجور در هندیان
جز یاد داور در جهان ، دارم نه سودای دگر

(شاه جهان بیگم فرمانروای بهوپال هند)