آورده اند که گرگ و شتري هم منزل شدند و قرار گذاشتند که از آن پس جدايي از ميان برداشته شود و دو خانواده يکي بشمار آمده و ما بين کودکان آنها، تفاوتي نباشد. روزي شتر براي تلاش معاش به صحرا رفت و گرگ يکي از بچه هاي او را خورد و در گوشه اي خزيد . چون سر و کله شتر از دور پيدا شد گرگ پيش دويد و گفت :
اي برادر بيا که يکي از فرزندانمان نيست. شتر بيچاره نگران شد و پرسيد : يکي از بچه هاي من يا تو ؟
گرگ گفت :
رفيق ، باز هم که من و تويي کردي ؟ يکي از آن پا پهن ها ديگر !

(گنجينه لطايف)