اندر احوال عبدالله ابن المبارك
نقل است كه روزي جواني بيامد و در پاي عبدالله افتاد و زار بگريست. و گفت: گناهي كرده ام كه از شرم نمي توانم گفت. عبدالله گفت: بگو تا چه كرده اي. گفت:زنا كرده ام. شيخ گفت: ترسيدم كه مگر غيبت كرده اي .(تذكرة‌الاولياء)