مردي بود که او را رئيس مروان گفتندي، و او در روزگار سلطان محمود بود، و ظالم و خلق آزار بود. مدتي در اين به سر برده بود،(1) و آخر الامر توبه کرد، و از سرهمه بديها برخاست(2)، و خيرات و صدقات بسيار پيش گرفت، و عزم سفر قبله(3) کرد. روزي سگي را از دور بديد – گرگين و افتاده و لاغر و نحيف و موي ريزيده و ريخته و از رنج بيچاره گشته . رئيس را دل بر وي بسوخت، گفت: " بيچاره جانوري است و هم آفريده خداي است." پس خدمتکار را گفت: " برو و نان و رسني بيار" و هم آنجا بايستاد تا او باز آمد و نان و آب بياورد. پس به دست خود او را سير کرد، و آب داد، و رسن در گردن آن سگ کرد، و او را به وثاق برد، و فرمود تا پاره اي روغن بياورد، و به دست خود روغن در سگ ماليد. و هر روز يک من نان او راتب فرمود(4)؛ تا مدتي بر آمد و آن سگ قوت گرفت، و موي برآورد، و بر در خانه رئيس ملازمت نمود.
بعد از مدتي رئيس وفات يافت. او را به خواب ديدند که در بهشت مي خراميد. ازاو پرسيدند که " خداي، تعالي، با توجه کرد؟" گفت: " مرا در گور نهادند، فرشتگان عذاب در آمدند و قصد من کردند، و من دل برعقوبت نهادم . آنگاه نسيم رحمت بوزيد و بشارت بديشان رسانيد و گفت : دور شويد از او، که او سگي بود از سگان دوزخ، اما او را در کار سگي کردند(5)، تا عالميان بدانند که رحمت ما قلب نيست و اکرم الاکرمين(6) ماييم، و کرم ما را نهايت نيست."

پي نوشت :
1- يعني مدتي به ستمگري و مردم آزاري مشغول بود.
2- يعني از همه بديها کناره گرفت.
3- يعني سفرحج
4- يعني براي آن سگ يک من نان مقرري تعيين کرد.
5- يعني او را به سبب سگي بخشيدند.
6- يعني بخشيده ترين بخشندگان.