اندر احوال ابوسعيد خراز
وقتي در باديه شدم. بي زاد و مرا فاقه رسيد. چشم من به منزل افتاد و شاد شدم. نفس گفت:( سكون يافتم) سوگند خوردم كه در آن منزل فرود نيايم . گوري بكندم و در انجا شدم. آوازي شنيدم كه : اي مردمان در فلان منزل يكي از اولياء خدا خود را در ميان ريگ بازداشته او را دريابيد) جماعتي بيامد و مرا بر گفتند و بر منزل بردند.(تذكرة‌الاولياء)