اندر احوال حاتم اصم
سعد بن محمد الرازی گويد :چند سال حاتم را شاگردی کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتی به بازار آمده بود ، يکی را ديد را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می کرد که چندين گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد .شيخ گفت :ای جوانمرد !مواساتی بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه . درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيادت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد .  (تذكرة الاولياء)