آقا نگاهت جاي آهوهاست، مي دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست، مي دانم
آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد
جاي دل تو وسعت درياست، مي دانم
مي آيي و با دست هايت پاک خواهي کرد
اشکي که روي گونه مان پيداست، مي دانم
برگشتنت در قلب هاي مرده مردم
هم رنگ طوفاني ترين درياست، مي دانم
جاي سرانگشتان پرنورت در اين ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست، مي دانم
در باور کوتاه اين مردم نمي گنجي
وقتي بيايي اول دعواست، مي دانم
اي کاش برگردي که بعد از اين همه دوري
يک باره حس بودنت زيباست، مي دانم
آقا اگر تو بر نمي گردي دليل آن
در چشم هاي پر گناه ماست، مي دانم
کي باز مي گردي، برايم بودن با تو
زيباترين آرامش دنياست، مي دانم
تو باز مي گردي اگر امروز نه، فردا
از آتشي که در دلم پيداست، مي دانم

(سپيده شمس)