حکايت
 سالی نزاعی در پيادگان حجيچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پياده . انصاف در سر و روی هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم . کجاوه نشينی را شنيدم که باعديل خود می گفت : يا للعجب ! پياده عاج چو عرصه شطرنج بسر می برد فرزين می شود يعنی به از آن می گردد که بود و پيادگان حاج باديه بسر بردند و بتر شدند .
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
كو پوستين خلق به آزار مى درد
حاجى تو نيستى ، شتر است از براى آنك
بيچاره خار مى خورد و راه مى برد

(گلستان سعدي -باب هفتم : در تاءثير تربيت)