اي در ميان جانم و جان از تو بي‌خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بي خبر
چون پي برد به تو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلي، دل و جان از تو بي خبر
نقش تو در خيال و خيال از تو بي‌نصيب
نام تو بر زبان و زبان از تو بي خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را
وان گه همه به نام و نشان از تو بي خبر
شرح و بيان تو چه کنم زانکه تا ابد
شرح از تو عاجز است و بيان از تو بي خبر
جويندگان گوهر درياي حُسنِ تو
در وادي يقين و گمان از تو بي خبر
چون بي‌خبر بود مگس از پر‌ِ جبرئيل
از تو خبر دهند و چنان از تو بي خبر
عطار اگرچه نعره عشق تو مي‌زند
هستند جمله نعره زنان از تو بي خبر

(عطار نيشابوري)