اي عزيز
هر کس داند حقيقت چيست داند عشق کدامست و عاشق کيست
در اين راه مرد بايد بود و با دل پر درد بايد بود و هرکه را رنج بيشتر تمتع بيشتر
عاشق بايد بي باک باشد اگر چه او را بيم هلاک باشد
عشق آدمي خوارست، نه نام دارد و نه ننگ، نه صلح دارد نه جنگ
عشق علتي است بر دوام حيات نه وسيلتي بر اهتمام ممات
عشق درديست که او را دوا نيست و کار عشق هرگز به مدعا نيست، مدعاي عشق بي بلا نبود و چون بلايي رسد او را رد بلا نبود
عاشق هم آتش است و هم آب، هم ظلمت است و هم آفتاب
بي صبري در عشق عذاب جاودانيست و بي اخلاصي در طاعت وبال زندگانيست
عشق مايه آسودگيست هرچند مايه فرسودگيست
هرچه عاشق نيست ستورست، روز را چه گنه زان که شب پره کورست
دل عاشق هميشه بيدار است و ديده او گهر بارست
در اين راه گريه يعقوب بايد يا ناله مجنون، يا دل پر درد بايد يا ناله پر خون
اينجا تن ضعيف و دل خسته مي خرند کس عاشقي به قوت بازو نمي کند

« خواجه عبدالله انصاري »