گوناگون
در شادياخ ، عطار در دکان عطاري اش گرم کار بود، با شکوه و دبدبه، درويش فقيري به در دکانش آمد و چيزي طلب کرد. عطار روي خوش نشان نداد. شايد هم چهره در هم کشيد. درويش ابرام کرد. عطار اعتنايي نکرد. درويش گفت: "تو با اين حالي که داري،چگونه از جهان مي روي؟"
عطار گفت: مثل تو! درويش کشکولش را زير سر نهاد، رو به قبله دراز کشيد و گفت: انا لله و انا اليه راجعون... و مرد.
عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق درآمد
عطار گفت: مثل تو! درويش کشکولش را زير سر نهاد، رو به قبله دراز کشيد و گفت: انا لله و انا اليه راجعون... و مرد.
عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق درآمد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 5:0 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ