گوناگون
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستاني
به غلغل در سماع آيند هر مرغي به دستاني
دم عيسيست پنداري نسيم باد نوروزي
که خاک مرده بازآيد در او روحي و ريحاني
به جولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني بکن يک بار جولاني
به هر کويي پري رويي به چوگان ميزند گويي
تو خود گوي زنخ داري بساز از زلف چوگاني
به چندين حيلت و حکمت که گوي از همگنان بردم
به چوگانم نميافتد چنين گوي زنخداني
بيار اي باغبان سروي به بالاي دلارامم
که باري من نديدستم چنين گل در گلستاني
تو آهوچشم نگذاري مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بياباني
کمال حسن رويت را صفت کردن نميدانم
که حيران باز ميمانم چه داند گفت حيراني
وصال توست اگر دل را مرادي هست و مطلوبي
کنار توست اگر غم را کناري هست و پاياني
طبيب از من به جان آمد که سعدي قصه کوته کن
که دردت را نميدانم برون از صبر درماني
(سعدي)
به غلغل در سماع آيند هر مرغي به دستاني
دم عيسيست پنداري نسيم باد نوروزي
که خاک مرده بازآيد در او روحي و ريحاني
به جولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
تو نيز اي سرو روحاني بکن يک بار جولاني
به هر کويي پري رويي به چوگان ميزند گويي
تو خود گوي زنخ داري بساز از زلف چوگاني
به چندين حيلت و حکمت که گوي از همگنان بردم
به چوگانم نميافتد چنين گوي زنخداني
بيار اي باغبان سروي به بالاي دلارامم
که باري من نديدستم چنين گل در گلستاني
تو آهوچشم نگذاري مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بياباني
کمال حسن رويت را صفت کردن نميدانم
که حيران باز ميمانم چه داند گفت حيراني
وصال توست اگر دل را مرادي هست و مطلوبي
کنار توست اگر غم را کناري هست و پاياني
طبيب از من به جان آمد که سعدي قصه کوته کن
که دردت را نميدانم برون از صبر درماني
(سعدي)
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 6:27 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ