گوناگون
آوردهاند كه چون كار بقراط حكيم بالا گرفت و حكمت خود در بسيط عالم بسط كرد، عزلت اختيار كرد و در غاري رفت و هم آنجا تنها روزگار ميگذاشت؛ تا پادشاه وقت را علتي پديد آمد و طبيبان از معالجت عاجز شدند. و مرين مَلك را وزيري بود شاگرد بقراط. پس رسولي به بقراط فرستاده او را استدعا كرد تا ملِك را معالجت كند. بقراط امتناع نمود و نيامد. وزير، خود برفت تا مگر به قول او بيايد. و چون به نزديك بقراط رسيد او را ديد در غاري مقام كرده و لباس خود از گياه ساخته و غذايي از حشيش پرداخته. وزير او را به حضرت ملِك استدعا كرد. بقراط گفت: «من از سر مخالطت مردمان و خدمت پادشاهان برخاستهام و در اين گوشه عزلت اختيار كرده، نيايم بازگرد.» و هر چند كه وزير جهد كرد، بقراط به سخن وي التفات نكرد. وزير برنجيد و از سر كراهيتي تمام گفت: «اگر تو خدمت ملوك توانستي كرد، تو را گياه نبايستي خورد.» بقراط بخنديد و گفت: «اگر تو گياه بتوانستي خورد، تو را خدمت ملك نبايستي كرد.» و اين كلمه جان حكمت و كان موعظت گشت؛ كه هر كه بر خود پادشاه تواند بود، او را از بندگي كردن همه پادشاهان عار آيد.
(عوفي)
(عوفي)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸ ساعت 6:20 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ