حكايت عاشق و معشوق
در شهري عاشقي بود دلخسته كه سالها در بند وصل يار خود بود. در عاشقي صبر كرد وپاي فشرد:
عاقبت جوينده يابنده بود         كه فرج از صبر زاينده بود
گفت روي يار او كامشب بيا          كه به پختم از پي تو لوبيا
در فلان حجره نشين تا نيمه شب       تا بيابم نيم شب من بي طلب
مرد عاشق از اين پيغام خوشحال شد و به بينوايان بخشش ها كرد. شب عاشق آمد و در آن حجره نشست در حالي كه غم و تشويش داشت ، اما با همه نگراني چشم اميد بر ديدار معشوق گماشته بود.
برابر قرار وعده، معشوق نصف شب به سراغ عاشق خود آمد. از قضا عاشق را خواب در ربوده بود. وقتي معشوق او را خوابيده ديد – مقداري گردو آورد و در جيب عاشق ريخت- به نشانه اينكه تو عاشق نيستي بلكه طفلي . اين گردوها را بردار و گردو بازي كن.
چون سحر از خواب عاشق برجهيد        آستين و گردكانها را بديد
با افسوس و ندامت گفت : آه از غفلت و بي صبري ام.
گفت : براستي معشوق ، همه صدق و وفاداري است. آنچه بر سر من آمده است از بي خبري و غفلت و خفتگي من است. عاشق پاكباز بايد مانند پاسبان تا صبح بيدار بماند و در انتظار معشوق چشم بر هم ننهد. عاشقي كار كودكان نيست .

(مثنوي معنوي – مولانا)