کجا باز آيد آن مرغي که با من همقفس بودي؟
گهي فرياد خوان گشتي! گهم فرياد رس بودي؟
از آن ترسم که صيادي به مکرش صيد گرداند
که او پرواز نتواند.... که عمري در قفس بودي!
نمي دانم که بر برج که امشب آشيان دارد
بدام آوردمي اورا ،مرا گر زانکه کس بودي
چنان سرمست مي گشتم زآوازش که در شبها
که ياد آوردي از شحنه که را بيم از عسس بودي
چه مرغي؟ بلبل آوازي! چه بلبل؟ باز پروازي!
که اين عنقاي زرين بال پيشش چون مگس بودي
بگويم روشنت ماهي سرير حسن را شاهي
که سرو ار راست مي خواهي بر بالاش خس بودي!
به جان گر دسترس بودي اسير قيد محنت را
روان در پاي شبرنگش فشاندن يک نفس بودي
درين وادي چه به بودي! ز آه و ناله و زاري
اگر خورشيد هودج را غم از بانگ جرس بودي
گل اندامي طلب خواجو که در خلوتگه رامين
اگر هرگز نبودي گل، جمال ويس بس بودي.....

(خواجوی کرمانی)