امشب اگر به رویش ممکن شودنظاره
فارغ ز ماه باشم مستغنی از ستاره

افتد اگر نگاهم بر روی همچو ماهش
از من سپردن جان و از دوست یک اشاره

گفتم کنم درآن دل آخر به گریه راهی
امااثر ندارد باران بر سنگ خاره

آن دل که بودم از وی هر روز در بلایی
ازدیدهام فرو ریخت امروز پاره پاره

فرصت کجا که پرسند از وی حساب محشر
جایی که کشتگان را ممکن شود نظاره

دربزم آن پری رو فکر دلم که دارد
اوست جام صهبا من بی خود نظاره

اکنون گذشت طوفان کز زورقم درین بحر
جز تخته پاره ای چند پیرانه بر کناره

از رفتنش گذشتیم ازجان خویش عاشق
گر باز آید آن مه عمری بود دوباره

(عاشق اصفهانی )