جوان تهيدست
شنيدم كه دو جوان مسافر در راهي مي رفتند. يكي تهيدست بود و ديگري، پنج دينار همراه داشت. جوان تهيدست، دليرانه پيش رفت و از چيزي نمي ترسيد. اما جوان پولدار، خواب و خوراك نداشت و بسيار نگران بود.
پس از مقداري راه پيمايي، به چاهي رسيدند كه جايي ترسناك بود و سر چند راه بود. جوان بي چيز، غذا خورد و خوابيد، ولي رفيقش از ترس نمي توانست بخوابد، به دوستش مي گفت:
" پنج دينار ثروت دارم و اين جا، بسيار وحشتناك است و تو خوابيده اي، اما مرا خواب نمي گيرد."
جوان تهيدست به او گفت:" پنج دينارت را به من بده." چون پول ها را گرفت، بي درنگ آنها را در چاه انداخت و گفت:
" راحت شدي، اكنون با خيال آسوده بخواب ، كه آدم تهيدست، دژي استوار و نفوذ ناپذير دارد!"

 قابوسنامه ، عنصرالمعالي