دمی با خواجوی کرمانی :
زتو باتو راز گویم به زبان بی زبانی
به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی

چه شوی زدیده پنهان که چو روز می نماید
رخ همچو آفتابت زنقاب آسمانی

تو چه معنی ی لطیفی که مجرد از دلیلی
تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی

زتو دیده چون بدوزم که توئی چراغ دیده
زتو کی کناره گیرم؟ که تو در میان جانی!

همه پرتو و تو شمعی همه عنصر و تو روحی
همه قطره و تو بحری همه گوهر و تو کانی

چو تو صورتی ندیدم همه مو به مو لطایف
چو تو سیرتی نخواندم.... همه سر به سر معانی....

به جنایتم چه بینی! به عنایتم نظر کن
که نگه کنند شاهان سوی بندگان جانی

به جز آه و اشک میگون نکشد دل ضعیفم
بسماع ارغنونی وشراب ارغوانی

دل دردمند "خواجو" به خدنگ غمزه خستن
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی