گوناگون
حکایت
گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت .
نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز ، بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود .
آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسی برنخاست .
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
بازکسی برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید
گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت .
نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز ، بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود.
مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود .
آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسی برنخاست .
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
بازکسی برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 7:7 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ