شاگردان مكتب
 يكي از بزرگان از مكتبي عبور كرد، دو كودك را ديد كه يكي نان خالي و ديگري نان خورشي داشت. كودك فقير از آن كودك ديگر مقداري خورش خواست كه با نان بخورد:
 دگر يك گفت:اگر باشي سگ من            كه همچون سگ زني تگ بر تگ من
 بيابي نان خورش از من و گرنه              تو را بس نان تنها و دگرنه
 چو راضي گشت آن كودك بدان كار        دوان شد همچو سگ در ره به رفتار
 نهادش رشته برگردن كه شگ باش       به بانگ سگ درآي و تيز تگ باش
 آن بزرگ مرد از ديدن اين صحنه متاثر شد و به كودك فقير گفت: اگر به همان نان تنها قناعت مي كردي از سگ شدن در امان بودي.
 چرا بايد نفس طمعكار را اسير خود نكنيم و همچون سگ در پي جيفه و استخواني به دنبال افراد پست بدويم.
 (الهي نامه – عطار نيشابوري)