اندر احوال ابوسليمان دارائي
 گفت: شبي در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود. و در وقت دعا يك دست پنهان كردم . راحتي عظيم از راه ديگر دست بر من رسيد. در خواب شدم . هاتفي آواز داد كه : يا سليمان آنچه روزي آن دست بود كه بيرون كرده بودي داديم اگر آن دست ديگر نيز بيرون بودي نصيب وي نيز بدادمي. سوگند خورد كه هرگز دعا نكنم مگر هر دو دست بيرون كرده باشم.
 (تذكرة‌الاولياء_عطار نيشابوري)