زنده اند آنانکه پيش چشم خوبان مرده اند
مرده دل جمعي که دل دادند و جان نسپرده اند
چشم سرمستان دريا کش نگر وقت صبوح
تا ببيني چشمه ها را کاب دريا برده اند
ما برون افتاده ايم از پرده ي تقوا وليک
پرده سازان نگارين همچنان در پرده اند
درد نوشان بس که اشک از چشم ساغر رانده اند
خون دل در صحن شادروان به جوش آورده اند
ساقيا چون پختگانرا زآتش مي سوختي
گرم کن خامان عشرتخانه را کافسرده اند
بر دل رندان صاحب درد اگر آزارهاست
پارسايان باري از رندان چرا آزرده اند؟
خيز خواجو وز در خلوتگه مستان در آي
نيستانرا بين که ترک ملک هستي کرده اند
قوت جان از خون دل سازوزعالم گوشه گير
زانکه مردان سالها در گوشه ها خون خورده اند

(خواجوی کرمانی)