اندر احوال ابوالحسن نوري
نقل است كه در بازار برده فروشان بغداد آتش افتاد و خلق بسيار بسوختند. بر يك دكان دو غلام بچه رومي بودند. و آتش گرد ايشان فرو گرفته بودو خداوندِ غلام ميگفت: هر كه ايشان را بيرون آرد هزار دينار مغربي بدهم. هيچكس زهره نبود كه گرد آن بگردد. ناگاه نوري برسيد. آن دو غلام بچه را ديد كه فرياد ميكردند. گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و پاي در نهاد و هر دو را به سلامت بيرون آورد.
خداوند غلام هزار دينار مغربي پيش نوري نهاد. نوري گفت: بردار و خداي را شكر كن كه اين مرتبه كه به ما داده اند به نگرفتن داده اند كه ما دنيا را به آخرت بدل كرده ايم. (تذكرةالاولياء)