گوناگون
دمي با شيخ بهائي :
شيرين سخني که از لبش جان ميريخت کفرش ز سر زلف پريشان ميريخت
گر شيخ به کفر زلف او پي بردي خاک سيهي بر سر ايمان ميريخت
===================
دي پير مغان، آتش صحبت افروخت ايمان مرا ديد و دلش بر من سوخت
از خرقهي کفر، رقعهواري بگرفت آورد و بر آستين ايمانم دوخت
==================
مالي که ز تو کس نستاند، علم است حرزي که تو را به حق رساند، علم است
جز علم طلب مکن تو اندر عالم چيزي که تو را ز غم رهاند، علم است
===================
در ميکده دوش، زاهدي ديدم مست تسبيح به گردن و صراحي در دست
گفتم: ز چه در ميکده جا کردي؟ گفت: از ميکده هم به سوي حق راهي هست
شيرين سخني که از لبش جان ميريخت کفرش ز سر زلف پريشان ميريخت
گر شيخ به کفر زلف او پي بردي خاک سيهي بر سر ايمان ميريخت
===================
دي پير مغان، آتش صحبت افروخت ايمان مرا ديد و دلش بر من سوخت
از خرقهي کفر، رقعهواري بگرفت آورد و بر آستين ايمانم دوخت
==================
مالي که ز تو کس نستاند، علم است حرزي که تو را به حق رساند، علم است
جز علم طلب مکن تو اندر عالم چيزي که تو را ز غم رهاند، علم است
===================
در ميکده دوش، زاهدي ديدم مست تسبيح به گردن و صراحي در دست
گفتم: ز چه در ميکده جا کردي؟ گفت: از ميکده هم به سوي حق راهي هست
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 6:51 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ