ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
سایه تان از سر ما کم نشود
"دیوژن" فیلسوفی "کلبی" بود و از دنیا و علایق دنیوی پرهیز می کرد و ثروت و آداب و رسوم اجتماعی را یکسره به کناری نهاده بود. وی با پای برهنه و موی ژولیده در انظار ظاهر می شد. روزها دور از قیل و قال شهر در سکون و سکوت به تفکر و تعمق می پرداخت و شب ها در آستانه ی در معابد می خوابید.
بی اعتنایی او به مردم تا آن اندازه بود که در روز روشن فانوس به دست می گرفت و به حستجوی "انسان" می پرداخت.
مولوی با نظر به این ماجرا می فرماید:
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما / گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
می گویند هنگامی که اسکندر، کورینت (Corinte) زادگاه دیوژن را فتح کرد، چون آوازه ی وارستگی او را شنیده بود، با شکوه و دبدبه ی فراوان به دیدارش رفت. در آن هنگام دیوژن در زیر آفتاب دراز کشیده بود و اعتنایی به ورود اسکندر نکرد و از جایش تکان نخورد. اسکندر برآشفت و گفت: «مرا نشناختی که احترام لازم به جای نیاوردی؟ دیوژن با خونسردی گفت: «شناختم ولی از آن جا که بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضرور ندانستم».
اسکندر سر به زیر انداخت و پس از اندکی تفکر گفت: «دیوژن ! از من چیزی بخواه و بدان که هرچه بخواهی می دهم»
آن فیلسوف وارسته از جهان و جهانیان، به اسکندر که در آن لحظه میان او و آفتاب فرار گرفته بود و مانع از رسیدن نور خورشید بود، گوشه ی چشمی انداخت و گفت: « سایه ات را از سرم کم کن ! »
این سخن به اندازه ای در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی احتیار فریاد زد: «اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژن باشم» (سیر حکمت در اروپا، برگ ٤٢)
عبارت بالا از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمده است با این تفاوت که بسیاری از مردم روزگار که به این گونه سایه ها محتاجند و کمال مطلوبشان این است که در زیر سایه ی صاحبان قدرت و ثروت به سر ببرند، آن را در معنایی وارونه از آن چه که دیوژن خواسته بود به کار بردند.

منبع : تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب)