باز آ که مرا ديده دل غرقه به خون است
 گر بر سر باز آمدني وقت کنون است
 دل از طلبت باديه مي پويد و سر نيز
 سرگشته و حيرت زده در دشت جنون است
 اي يار ز من طاقت ايوب چه جويي ؟
 پايان شکيبم دگر از دست برون است