دزدي و حق نان و نمك خوردگي
 شب روي(دزدي كه شبها به خانه مردم مي رود) با رفيق فرزانه خود نيم شب به خانه شخصي رفتند. هنگامي كه در پي چيزي مي گشتند،رفيق جوانمرد و فرزانه به دوستش گفت: پاي از اين خانه بيرون گذار.
 يار از او پرسي كاخر حال چيست؟        نيست كس بيدار پرهيزت ز كيست؟
 دزد جوانمرد گفت: به دنبال چيزي مي گشتم ناگهان پاره اي نان به دستم آمد:
 برفراموشي نهادم در دهان                 چو بخوردم يادم آمد در زمان
 كاخر اين جا خورده شد نان و نمك        گر بد انديشي، شوي ردّ فَلَك
 آنكه دزدي مي كند اي هوشيار           حال او بين و ازو غيرت بيار
 حرمت نان و نمك را يادگي                  تا تو باشي در دو عالم دلپذير
 بايد از اين عمل دزد نمك شناس حقگزار، عبرت گرفت و دانست كه :
 كاملان در راه خود خون خورده اند       بندگي و حقگزاري كرده اند
 بندگي و چاه بايد حبس نيز                 تا شوي در مصر چون يوسف عزيز
 لطف و شفقت مهرباني پيش گير        راه از بهر صلاح خويش گير
 (مصيبت نامه – عطار)