حکايت
 جوانی خردمند از فنون فضايل حظی وافر داشت و طبعی نافر ، چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت : ای پسر ، تو نيز آنچه دانی بگوی . گفت : ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
 نشنيدى كه صوفيى مى كوفت
 زير نعلين خويش ميخى چند؟
 آستينش گرفت سرهنگى
 كه بيا نعل بر ستورم بند
 (گلستان سعدي-باب چهارم در فوايد خاموشي)