حکايت
 عربی را ديدم در حلقه جوهريان بصره که حکايت همی کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چيزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کيسه ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بريان است ، باز آن تلخی و نوميدی که معلوم کردم که مرواريد است.
در بيابان خشك و ريگ روان
 تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
 مرد بى توشه كاو فتاد از پاى
 بر كمربند او چه زر، چه خزف
 (گلستان سعدي-باب سوم در فضيلت قناعت)