قصه لقمان حكيم
 لقمان اتاقي بس تنگ و تاريك داشت و شب هنگام كه ميخوابيد بسيار در رنج بود و روزها در آفتاب به سر مي برد. فردي كنجكاو و مزاحم از لقمان پرسيد:
 اين خانه شش و جب عرض و سه قدم طول چيست؟
 همه عالم سراي و بستان است        اين كريجت بتر ز زندان است
 عالمي پر ز نزهت و خوشي              رنج اين تنگناي از چه كشي
 اما لقمان :
 با دم سرد و چشم گريان پير         گفت : هذا الِمَن يَمّوت ، كثير
 لقمان گفت : برادر من در كاروانسرايي مسكن دارم كه مانند مسافرم و بايد همه چير را رها كنم و بگذرم.
 چون در آيد اجل ، چه بنده چه شاه      وقت چون در رسد چه بام چه چاه
 (حديقة الحقيقه – سنائي)