گوناگون
حكايت لقمان
حكيم
شنيدم كه لقمان سيه فام بود نه تن پرور و نازك اندام بود
يكي بنده ي خويش پنداشتش زبون ديد و در كار گل داشتش
جفا ديد و باجور و قهرش بساخت به سالي سرايي ز بهرش بساخت
چو پيش آمدش بنده ي رفته باز زلقمانش آمد نهيبي فراز
به پايش افتاد و پوزش نمود بخنديد لقمان كه پوزش چه سود؟
به سالي ز جورت جگر خون كنم به يك ساعت از دل بدر چون كنم
ولي هم ببخشايم اي نيكمرد كه سود تو ما را زياني نكرد
تو آباد كردي شبستان خويش مرا حكمت و معرفت گشت بيش
غلامي است در خيليم اين نيكبخت كه فرمايمش وقتها كار سخت
دگر ره نيازارمش سخت، دل چو ياد آيدم سختي كارگل
هر آن كس كه جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعيفان خرد
گر از حاكمان سختت آيد سخن تو بر زيردستان درشتي مكن
(بوستان سعدي – باب چهارم در تواضع)
شنيدم كه لقمان سيه فام بود نه تن پرور و نازك اندام بود
يكي بنده ي خويش پنداشتش زبون ديد و در كار گل داشتش
جفا ديد و باجور و قهرش بساخت به سالي سرايي ز بهرش بساخت
چو پيش آمدش بنده ي رفته باز زلقمانش آمد نهيبي فراز
به پايش افتاد و پوزش نمود بخنديد لقمان كه پوزش چه سود؟
به سالي ز جورت جگر خون كنم به يك ساعت از دل بدر چون كنم
ولي هم ببخشايم اي نيكمرد كه سود تو ما را زياني نكرد
تو آباد كردي شبستان خويش مرا حكمت و معرفت گشت بيش
غلامي است در خيليم اين نيكبخت كه فرمايمش وقتها كار سخت
دگر ره نيازارمش سخت، دل چو ياد آيدم سختي كارگل
هر آن كس كه جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعيفان خرد
گر از حاكمان سختت آيد سخن تو بر زيردستان درشتي مكن
(بوستان سعدي – باب چهارم در تواضع)
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 6:20 توسط سهیل
|
اَللّهُمَ صَلِّ عَلی علی بن مُوسَی الِّرِضاالمَرُتَضي اَلاِمامِ التَّقیِّ النَّقيِّ وَ حُجَتِکَ عَلی مَن فَوقَ الاَرضِ وَ مَن تَحتَ الثَّری اَلصِدّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً کَثيرَةً تآمَّةً زاکِيَةً مُتَواصِلَةً مِتَواتِرَةً مُتَرادِفَةًکَاَفضَلِ ما صَلَّيتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَوليائِکَ